بخدا خسته شدم، این سومین میان ترمیه که تو کمتر از یک هفته دارم میدم!! آخه یه دانشجوی آدم یا همون آدم دانشجو چقدر می تونه امتحان بده، تازه هنوز دوتای دیگه هم مونده...فکرشم اشکمو در میاره... راستی یادم رفته بود، دو تا میان ترم بی خبری هم که قبلاً ماجراشو براتون نوشتم هم، به موارد اخیر اضافه کنید(دلتون سوخت یا بازم بگم؟!)...جداً با این وضع برنامه ریزی و حجم درس ها نمی دونم چطوری از این به بعد پست بذارم، گذاشتن یا نگداشتن (!)، نوشتن یا ننوشتن مسأله این ها است، البته من طرفدارامو هیچ وقت نا امید نمی کنم و همچنان محکم و استوار به نوشتن ادامه خواهم داد و در مقابل توفان مشکلات استقامت خواهم ورزید... (به به خودم حال کردم)

امروز دوشنبه بود، خب که چی؟ آهان، میخواستم اینو بگم که امروز امتحان جنین داشتم، ولی قبلش صبح باز هم ساعت  8 صبح کلاس بیوشیمی داشتم، آخه نمی دونم چرا این استاد محسن فکر می کنه بازدهی کلاس اول صبح بیشتره، آخه شما بگین دانشجو جماعت که کمه کمش تا ساعت 12و 1شب بیداره (البته به استثنای H2o و دایی محسن که کلاً شیفت شب کار می کنن!!)  چطوری اول صبح باید بیاد کلاس؟ حالا که هست، آش کشک استاده، بخوری دهنت میسوزه، نخوری یه جای دیگه...

راستی امروز دایی محسن یه پیراهن آستین کوتاه به رنگ سبز تیره پوشیده بود(ببین اینا چیکار کردن هر وقت حرف رنگ سبز میشه آدم از خجالت قرمز میشه!)  که خیلی هم بهش می رفت، یعنی می اومد، البته کلاً رفت و اومد داشت!! رنگه رو میگم...(بی مزه)

بعد از کلاس بیوشیمی با این که تا ساعت دو کلاس نداشتم قرار شد با ایمی و عمو و " H2o " و دوست عیالوارمون!! بریم سالن مطالعه ی واحد برادران!! و بشینیم و مثل بچه آدم جنین بخونیم. البته قبلش قرار شد که کلاس اکولوژی استاد محسن که قبل از ساعت امتحان بود را جمیاً تحریم کنیم و هیچ کس سر کلاسنره، ولی متأسفانه طبق معمول یک سری انسان های شریف رفتند و کلاس هم تشکیل شد. (همین جا از همه شون تشکر میییییییکنم)

راستی قبل از اون با دایی رفتم و طفلی موش موشی رو از آزمایشگاه به هزار بدبختی و استتار برداشتیم و بردیم و در دامان طبیعت رها کردیم، بیچاره چون کولر مرکزی آزمایشگاه روشن بود از سرما مچاله شده بود. بعد از مراسم آزاد سازی موش موشی، دایی محسن چون این ترم جنین برنداشته و قرار هم بود کلاس اکولوژی تشکیل نشه! رفت خونشون. (راستی دایی خودمونیم جنین خونده بودی یا نه؟!!)

خلاصه رفتیم سالن مطالعه و خوندیمو خوندیم ولی هیچی نفهمیدیم، آخه این درس نمی دونم چرا اینجوریه، حتی نمیشه حفظش کنی!

موقع امتحان هم رفتم سر کلاس و چسبیدم به عمو میثم!! (چرا اینقدر فکر همه خرابه؟!) آخه چون عمو میثم یه 20 دوری خونده بود، تو کلاس در یک موقعیت استراتژیک جهت تقلب نزدیکش نشستم. البته به غیر از من خیلی ها امیدشون بعد از خدا به عمو میثم بود که البته دست همه رو آخر کاری گذاشت تو پوست گردو و بدون رسوندن حتی یه  تست فوری زد به چاک. حالا بالاخره قراره دو باره بیاد سر کلاس دیگه...

امتحانم دادیم رفت! و دوباره راهی خونه شدیم برای امتحان بعدی آماده بشیم. وای بازم امتحان... این قسمت آمار زیستی، پنجشنبه مورخ 9 اردیبهشت از شبکه جهاد!!