بدون شرح!

وضعیت حال حاضر...

  • در جستجوی سرپناهی برای زندگی!
  • پس فردا باید تخلیه کنم! (وسایل ها رو هنوز جمع نکردم!!!!)
  • اجاره ها سنگینه و تنهایی بد دردیه!!!
  • GPRS ایرانسل بازی در میاره، دسترسی به نت محدود شده! (پیشگامان خیلی نامرده!)
  • تکلیف من برای شرکت تو کنگره شهریور معلوم نیست!؟؟
  • مشغله ذهنی درباره تمام موارد فوق + بحث انتخاب رشته ترم آینده و ورودی جدیدی ها و...

حالا بهم حق میدین آپ نکنم؟؟


پ.ن.اوّلی و آخری: تشکر ویژه از دایی محسن®، ایمان و سینا بابت حضورشون!

بی خانمان!

ای دل غافل... هی من میگم میگذره، شما میگین نه! هی من میگم نمیفهمم روزها چطور تموم میشه، شما میگین نه! به همین راحتی پنج روز از ماه رمضون هم گذشت، بقیه اش هم میگذره، زمان داره میگذره، ولی من! عین احمق ها وایستادم و دارم گذر زمان رو نگاه میکنم!!! بجنب پسر! وقت نیست...

این روزها علاوه بر بی حوصلگی بلاتکلیفی هم به مشکلاتم اضافه شده! بعله بخاطر موضوع خونه و اینا حسابی ذهنم مشغوله! معین هم که تکلیفش معلوم نیست... اعصابم حسابی خورده... یک سؤال، همه افراد چاق بیخیال هستن؟؟؟! اصلاً فکر میکنم همین بی خیالی باعث میشه چاق بشن... نه مثل من که نشستم فکر و خیال می کنم و حرص و جوش می خورم! امروز تکلیفم رو یکسره میکنم... یا میاد یا نمیاد!

ادامه نوشته

رمضان کریم...

میخوام بی مقدمه شروع کنم...! یه سال دیگه و یه ماه رمضون دیگه! میدونین اولین چیزی که این مناسبت ها یاد من میندازن گذر عمره... یعنی یادته؟! انگار همین دیروز بود که ماه رمضون پارسال تموم شد، چقدر زود گذشت!! کلاً زندگی چقدر زود میگذره، میدونم این حرفا خیلی تکراریه، ولی واقعیته! چه بخوای چه نخوای داره میگذره و دیگه هم برنمیگرده...

 دیروز تو ماشین که بودم، رادیو یه مصاحبه داشت درمورد ارزشمندترین سرمایه... خب به طور معمول اکثراً سلامتی، عمر، بچه هاشون (یک نفر فقط گفت علم!!؟) و بعضی چیزای دیگه رو اسم بردن.و یه پیرمردی هم گفت ارزشمند ترین سرمایه زمانه، همه دارن! قیمت نداره! قابل جبران نیست و متاسفانه اکثرا خیلی راحت از دستش میدن... یه جوری و با یه لحنی گفت که خیلی تأثیر گذار بود! من خیلی رو این موضوع فکر کردم (البته قبلاً هم فکر کرده بودم...)، زیاد نمیخوام تفسیرش کنم ولی پر واضحه که مهم ترین نکته تو بهره برداری از زمان برنامه ریزیه! خیلی از ما فکر میکنیم برنامه ریزی فقط برای اتفاقات مهمه! یعنی هر وقت امتحانی بود (مثل کنکور!) یا مسافرتی، مراسمی چیزی در پیش بود... اما نکته مهم اینه که برنامه ریزی برای زندگی روزانه از همه این ها مهم تره!! من خودم برنامه ریزی روزانه ندارم و فکر هم نمیکنم اکثر جوون های هم سن و سال من داشته باشن! (امیدوارم اشتباه فکر کنم!) موضوعی که در عین سادگی میتونه خیلی روی زندگی آدم و آینده اش تأثیر مثبت داشته باشه...

ادامه نوشته

روزهای استرسی!

در ابتدا یک دعا! " خدایا مشکلات همه رو حل بفرما! " آمین...

خب فکر میکنم همه فهمیدین اوضاع از چه قراره، بعله این یکی دو روزه، دو سه تا موضوع خیلی ذهن منو درگیر کرده... اول و مهم تر از همه مسئله خونه در یزد! ظاهرا صاحب خونه تصمیم به تمدید قرار داد نداره، چراشو خودمم نمیدونم، مردک از خداش هم باشه که پسر گل و معصومی مثل من مستأجرش باشم...!! از همین رو باید امروز فردا عزم کویر کنم و برم یزد دنباله خونه... از دیگر رو عمو میثم، یار غار (!!) و همخونه عزیز هم مثل اینکه با از ما بهترون (!!؟) خونه گرفته و رفیق نیمه راه شده و من تنها شدم... از دیگرین رو، دو سه روز دیگه ماه رمضون میشه و رفتن به یزد با این آب و هوا قوز بالا قوز!

ادامه نوشته

یه اتفاق خوب!

سلام بر همگی...

این روزای گرم تابستون، اتفاقات خاصی نمیفته و در واقع کارهای روتین چیزیه که مدام تکرار میشه... من هم همیشه برای نوشتن، منتظر یک اتفاق جدید و قابل به عرض هستم، که خوشبختانه اون اتفاق امروز افتاد! اولش یه ری ویو از یکی دو روزی که گذشت...

دیروز خونمون مجلس بود! البته از نوع زنانه... از همین مجالس مرسوم دوره قرآن و اینا، خوب طبق معمول دفعات پیش مامان از من خواست که در تهیه تدارکات بهش کمک کنم. به عبارت دقیق تر میخواست  که من راننده اش بشم و بریم هر چی که لازمه بخریم. خداییش نمیدونم مامانم برای چی رفت گواهینامه گرفت؟!!... نه بابا، مامانم اصلا اهل چشم و هم چشمی نیست، اولش هم کلی دوست داشت یاد بگیره، ولی الان اصلا نمیشینه پشت فرمون، میترسه! البته رانندگی تو ایران و بخصوص تو شهر ما ترس هم داره!!!

ادامه نوشته

نوشتن یا ننوشتن...

نوشتن یا ننوشتن، نه اشتباه نکنین مسئله این نیست!! مسئله اینه که حس نوشتن ندارم! اما الان هر جوری بود خودمو راضی کردم تا بیام و بنویسم... اصلا برای همین وبلاگ زدم، برای اینکه بنویسم... خاطراتم، تجربیاتم، و هر چیزی که بخوام... از بچگی خیلی دوست داشتم مرتب خاطره بنویسم، یه دفتر خاطرات خوشگل، تمیز و مرتب، از اون قفل دارها که بک گراند همه صفحاتشون یه قلبه...!! امّا... امّا هیچ وقت نشد... همیشه یکی دو هفته ای مینوشتم و بعد دیگه حس و حالش میرفت! در این زمینه خیلی بی استعداد بودم و فکر میکنم هنوزم هستم... وقتی این وبلاگ رو زدم، تصمیم داشتم اگه هر روز نشد، هر دو روز و حداکثر هر سه روز یک بار توش بنویسم... میدونید، همیشه از خوندن خاطرات و تجربیات حقیقی اشخاص لذت میبردم... نه اشتباه نکنین! نمیخوام از زندگی خصوصی کسی سر در بیارم، زندگی نامه ها، سرگذشت نامه ها، سفرنامه ها و خاطرات رو خیلی دوست دارم... برای همین میخوام بنویسم تا یه روزی از خوندنشون لذت ببرم... تازه لذتش بیشتر هم هست، چون همش متعلق به خودمه! یه جورایی از مرور آلبوم  عکس های قدیمی هم برای من لذت بخش تره! هنوز گاهی دفترچه های خاطراتی که فقط هفت هشت صفحه ازشون رو سال ها پیش نوشتم، میخونم و حسابی کیفور میشم... پس امروز هم مینویسم تا فردا (اگه بودم!) از خوندنش لذت ببرم...

الان رو تراس حیاط نشستم... یه بعد از ظهر تابستونی... هوا عالیه... یکمی باد میاد... درخت گیلاس تو باغچه امسال خیلی بزرگتر شده و در کنار چند تا درخت قدیمی تر، تقریبا رو کل حیاط سایه انداخته... از لابه لای شاخه های پر برگش گاهی نور خورشید می افته رو صورتم و با اینکه هوا خوبه آفتاب تابستون داغه و تن آدمو میسوزونه... کسی تو حیاط نیست و آبجی کوچیکه هم داره تو اتاقش کارتون میبینه! سکوت آرامش بخشیه و همه چیز مهیّای نوشتنه...

ادامه نوشته

بودن یا نبودن...

اول از همه...

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی    دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی...

عید همگی مبارک... امشب تولد مهدی موعوده... همون کسی که اگه بیاد، دنیامون گلستون میشه... همون کسی که حق مظلوم رو از ظالم میگیره... همون کسی که عدالت حقیقی رو برقرار میکنه... و همون آقایی که یه آخر خوب برای این غمنامه بی سر و ته دنیامون رقم میزنه...!

کاشکی همین فردا میومد... اللّهم عجّل، عجّل، عجّل لولیک الفرج...

دوم از همه!

سلاااااااااااااااااااااام... میدونم، میدونم، خیلی بی معرفتم، خیلی تنبلم، خیلی بییییب (!!) باشه، باشه... حالا شما ببخشین خب... نبودم دیگه... جاتون خالی رفته بودیم مسافرت... خیلی خوش گذشت... البته بهانه رفتنمون مدرسه تابستانی رویان بود، ولی بعدش رفتیم کلی گشتیم... حالا برگشتم... کلی حرف برا گفتن دارم... منتظر پست های جدیدم باشین...

امشب عیده، دعای فرج یادتون نره! اگه تونستین یه دعایی هم برا من بکنین...