ضامن آهو...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرّضا

حق معرفت به هر نگاهم داده، در حلقه عشق خویش راهم داده، اینها همه اش علتش فقط یک چیز است، ایرانیم و رضا پناهم داده...

"عـــــــــــــــــــــــــــیـــــــــد بـــــــــــــــــــر شــــــــــــــــــــــــما مـــــــــــــــــبارک"

این متنی بود که احسان به مناسب امشب تو مسیجش برام فرستاد و من هم علاوه بر اینجا، برای حدود 30% کانتکت های گوشیم فرستادم!!! البته طبق معمول شب های عید که کوه به کوه میرسه ولی مسیج به آدم نمیرسه (!)، حدود 10% از اونا فِیل شد و من هم بعد از یک بار تلاش مجدّد بی خیال قضیه شدم...

بعله، یه عید دیگه و یه سال دیگه! نمی دونم چرا هر مناسبتی میاد من ناخودآگاه به فکر گذشت زمان میفتم! چون نمی خوام این موضوع تکراری رو دوباره گردگیری کنم، میرم سراغ ماجراهای من و دیگران!

ادامه نوشته

عجیـــــــــــب امّا واقعی...!

درست برعکس این اواخر که اصلاً حال و حوصله ی نوشتن نداشتم، امروز خیلی دلم میخواد بنویسم...! عجیبه... آره برای خودم هم عجیبه، نه فقط اینکه دوست دارم بنویسم، بلکه کلاً این یکی دو روزه عجیب غریب شدم، خودم، عادتها، کارام... زندگیم! نمیدونم... همه چی یه جوری شده! بخصوص امروز... یه جوری که نکات منفی اش بیشتر از نکات مثبتشه و خب همینه که نگرانم میکنه!

باورتون نمیشه... مجموعه ای از تضاد ها که بیشتر خنده داره تا تامّل برانگیز... مثلاً حس انرژیک و نشاط خاصی که در کنارش تنبلی و خواب آلودگی هم هست!!؟ یا احساس خوشحالی و امیدواری که همراهش یه استرس و اضطراب عجیب ته دلم رو قلقلک میده!! و از همه بدتر شرایطیه که به دنبال این تضاد ها و تجربیات حسی جدید بوجود اومده، یه جور بن بست مغزی! یا به قول خودمون هنگ کردن، چِت بودن و یه چیز دیگه خیلی مؤدبانه نیست ولی کاملاً مصداق داره!!!


پ.ن.فوری: متأسفانه امروز وبلاگ دوست عزیزم دایی محسن® به دلیل نامشخصی فیلتر شد! و من واقعا نسبت به رویه ی پیش رو در اجرای ممیزی و فیلترینگ بخصوص در بخش سیاسی و اجتماعی نگرانم. این نحوه ی برخورد جای هیچ گونه دفاعی رو باقی نمیذاره و مصداق واقعی خفقان در فضای مجازیه!!؟ و جالب اینجاست که در جامعه حقیقی هم تا این حد سخت گیری وجود نداره که اینجا ما شاهد اون هستیم! واقعاً متأسّفم!

ادامه نوشته

طلسم شکست!

 نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم! میدونم... دیگه داره چوب خطم پر میشه! ولی باور کنید که تقصیر من نیست!!! طلسم شده بودم... نوشتنم نمیومد! اما انصافاً بیکار هم نبودم... آهان یادم اومد! یک بار خواستم بنویسم، اینقدر روز پر ماجرایی بود که خسته بودم و حوصله نوشتن اون همه اتفاق رو نداشتم!؟ یه روز دیگه هم اتفاقات رخ داده قابل به عرض نبود!!!؟ و یه بار هم اومدم بنویسم برام مهمون اومد و خلاصه قسمت نشد...

امروز هم قصد نوشتن نداشتم، اومم نت دیدم دایی آپیده و خلاصه رگ غیرت ما هم جنبید (!!) و هرچند چیز زیادی برای گفتن ندارم امّا تصمیم گرفتن این طلسمو بشکنم!

 

ادامه نوشته

کلاسیک نایت...

سلام...

خیلی وقته نبودم... واقعاً نتونستم آپ بذارم... یادمه وقتی کوچولو بودم، خیلی پیش میومد که از بزرگترا میشنیدم که گرفتارم ، کار دارم، سرم شلوغه و... و همیشه برام سؤال بود که این چه کاریه که هیچ وقت تمومی نداره! این همه وقت کجا میره؟!... امّا الان واقعاً درک میکنم که کار داشتن یعنی چی، گرفتار بودن یعنی چی، الزماً گرفتاری فیزیکی نیست، خیلی از اوقات هستش که مشغله ذهنی خیلی خیلی بیشتر از کارهای فیزیکی انرژی و وقت آدم رو میگیره، وقتی ذهنت درگیره یه موضوعیه، ممکنه ساعت ها فکرتو مشغول کنه و فرصت رسیدن به کار و زندگیتو بگیره و در آخر هم هیچ کاری مفیدی انجام نداده باشی...

جدیداً از مقدّمه چینی و کلّا جوسازی برای حرفی که میخوام بزنم، اصلاً خوشم نمیاد، تصمیم گرفتن خیلی از ملاحظات رو تو زندگیم کنار بذارم و اون طوری که راحت هستم رفتار کنم، حرف بزنم و در کل برای خودم زندگی کنم! حتماً میپرسید مگه قبلاً برای کی زندگی میکردی؟ قبل ار این هم زندگیم برای خودم بود ولی به هر حال تو زندگی همه یک سری تعارفات، ملاحظات، و به عبارت بهتر محافظه کاری هایی هست، که من تصمیم گرفتم اونا رو کاملاً کنار بذارم، چون هیچی تو زندگیم مهم تر از خودم نیست! امیدوارم مسخره نکنید، از حرف تا عمل خیلی فاصله است، خیلی ها اینو میگن، ولی فقط میگن!!

خیلی خیلی حرف برای گفتن دارم، از ماجراهای این چند روزه بگیر تا افکار و تراوشات ذهنی! اگه کسی وقت خوندن نداره، میتونه به کاراش برسه! اینو گفتم تا کسی از طولانی بودن پست گله نکنه...

ادامه نوشته