بی خانمان!
ای دل غافل... هی من میگم میگذره، شما میگین نه! هی من میگم نمیفهمم روزها چطور تموم میشه، شما میگین نه! به همین راحتی پنج روز از ماه رمضون هم گذشت، بقیه اش هم میگذره، زمان داره میگذره، ولی من! عین احمق ها وایستادم و دارم گذر زمان رو نگاه میکنم!!! بجنب پسر! وقت نیست...
این روزها علاوه بر بی حوصلگی بلاتکلیفی هم به مشکلاتم اضافه شده! بعله بخاطر موضوع خونه و اینا حسابی ذهنم مشغوله! معین هم که تکلیفش معلوم نیست... اعصابم حسابی خورده... یک سؤال، همه افراد چاق بیخیال هستن؟؟؟! اصلاً فکر میکنم همین بی خیالی باعث میشه چاق بشن... نه مثل من که نشستم فکر و خیال می کنم و حرص و جوش می خورم! امروز تکلیفم رو یکسره میکنم... یا میاد یا نمیاد!
اگه بشه برای فردا بلیت میگیرم اگه هم نشه برای پس فردا... باید زودتر برم، تا آخر برج قرارداد دارم. یکمی نگرانم، احتمالاً باید تنهایی خونه بگیرم، یعنی یه خونه خوب پیدا میکنم؟؟ نمیخوام فقط اسمش خونه باشه! از زیرزمینی خوشم نمیاد، البته اگه تمیز باشه خوبه... خدایا...
بابام پیشنهاد داد که باهام بیاد، قبول نکردم، تو این هوا، کویر، جاده، راه طولانی، بنزین لیتری 400!!! ازش تشکر کردم و گفتم اومدنش چیزی رو عوض نمیکنه... امروز مامی گیر داده بود با هواپیما با هم بریم! اصلاً زیر بار نرفتم... گفتم بلیت هواپیما با یک پرواز در هفته و اون هم فقط روزای 5 شنبه،اولاً براحتی گیر نمیاد، ثانیاً دیره و من وقت ندارم و ثالثاً ترجیح میدم با اتوبوس برم ولی سوار توپولف نشم! حدّاقلش اینه که شانس زنده موندنم بیشتره... امروز زنگ زدم آژانس مسافرتی، قطار هم تا هفته دیگه جا نداره، وقت ندارم، کارم ایندفعه بدجوری گره خورده، هول هولکی... مجبورم با اتوبوس برم، اسکانیا، صندلی مزخرف، جا پای کم، بی خوابی، گردن درد، کمر درد... خدااااااااااااااااااااااااااا...
به هر حال تمام فکر و ذکرم اینه که موضوع خونه به خیر و خوشی حل بشه... دعا کنین...
الان، خواهر کوچیکه داره کارتون میبینه، هر چی میگم صداشو کم کن گوش نمیده! سرش حساب گرمه، بهش حسودیم میشه! میره کلاس نقاشی، امروزصبح من رفتم دنبالش، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان! یادش بخیر، یه زمانی منم میرفتم، چقدر اونجا رو دوست داشتم، هنوز هم دارم، چه با ذوق و شوق کتاب امانت میگرفتم و میخوندم... راستی... وااااااایییییی... میدونین چیه... آخرین بار دو تا کتاب امانت گرفتم که هنوز پس ندادم!!!!!!!!!!!!!!!!! میدونین چند سال میگذره؟؟!!!... البته همین پارسال متوجه این موضوع شدم و کتاب ها رو تو خرت و پرت های دوران کودکی پیدا کردم، (وایستین بیارمش...) اوه مای گاد!! تاریخ رو کارت کتابخونه مربوط به 26 مرداد سال 1376!! حد اکثر مهلت تحویل تا 5 روز بعد!!! فکر کنم یکمی دیر شده، حدود 13 سال و یک روز کم گذشته...! باز هم این موضوع که چقدر زود گذشت! از آخرین باری که کتاب گرفتم، 13 ساااااال گذشته... شوخی نیست... حالا یادم افتاد چرا... همون سال بود که رفتیم! آره رفتیم خارج... یه سه چهار سالی نبودیم... همین شد که موند تا امروز... خب حالا نمیدونم چطوری و با کدوم رو ببرم تحویل بدمش! جریمه دیرکردش فکر کنم یه چند میلیونی میشه...!!!؟؟ شاید بهتر باشه با یک نامه براشون پست کنم و عذرخواهی کنم... هـِـــــــــــــی...
امروز سحر دیر بیدار شدم و نتونستم خوب سحری بخورم، الان یکمی گرسنه ام... هنوز 3 ساعت تا افطار مونده... منتظر خبر معین هم هستم، گفت تا شب خبر قطعی بهم میده...
یه اتفاق خوبی که افتاده اینه که حس میکنم آدم قابل اعتمادی هستم... یعنی فقط من حس نمیکنم، بقیه هم اینطور فکر میکنن! البته نکته ای که هست اینه که این اعتماد از فضای حقیقی زندگی من شروع شد و این روزها در فضای مجازی هم بوجود اومده! جایی که به جرئت بشه گفت کسی نمیتونه به دیگری اعتماد بکنه! (البته استثنا همیشه وجود داره)... این به من اعتماد به نفس میده... امیدوارم لایق این همه اعتماد باشم!... خدایا شکرت...
پ.ن.1: یه حدیث قدسی هست که احتمالاً همگی شنیدین ولی برای من همیشه الگو بوده...
خداوند می فرماید: "من شش چیز را در شش جای قرار دادم ولی مردم آن را در شش جای دیگر طلب می كنند و هرگز به آن نمی رسند!
1. من علم را در سختی و گرسنگی قرار دادم ولی مردم آنرا در آسایش و سیری دنبال می كنند.
2. من عزت و مقام را در نماز شب قرار دادم ولی مردم آنرا در دستگاه سلاطین دنبال می كنند.
3. من ثروت را در قناعت قرار دادم ولی مردم آنرا در كثرت مال و طمع دنبال می كنند.
4. من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آنرا در قیل و قال دنبال می كنند.
5. من بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم آنرا در تكبر دنبال می كنند.
6. من راحتی و آسایش را در بهشت قرار دادم ولی مردم آنرا در دنیا طلب می كنند. "
پ.ن.2: دایی جان بخاطر عکس ها ممنون، از اینکه زود قضاوت کردم هم معذرت، دارم میام پیشت!
مینویسم برای خودم و کسایی که دوست دارن بخونن، بدونن و بفهمن!