دیروز رو میگم، سه شنبه، کلن همین جوری روز بی حالی بود، آخه نکه عادت کردیم به 8 صبح بیدار شدن و دیدن چهره ی دلربای (!!) استاد محسن! وقتی که نمی بینیمش انگار یه چیزیمون کمه!! دیروز چون هفته فرد بود، صبح کلاس نداشتیم و جاتون خالی تا ساعت 10 مثل مرغ! به قولی و به روایتی دیگه مثل خرس خوابیدم و بعد از دو تا امتحان متمادی، یه کوچولو احساس سبکی کردم، البته شایان ذکر است، بلافاصله با یادآوری این موضوع که 5شنبه امتحان آمار زیستی دارم و هفته بعد هم باید با غولی به اسم شیمی آلی 2، دست به گریبان بشم! اون احساس سبکی جاشو به یه دَمبل گنده! رو سینه ام داد، البته خب چاره چیه؟ درس خوندن همینه دیگه و اگه بخوام به آرزوهای دور و درازم برسم، اینا هنوز اولشه... (روحیه رو حال کردین!)

بعله بعد از جبران بی خوابی های هفته ی گذشته در یک اقدام انتحاری با عمو میثم به سرمون زد برای ناهار برنج و مرغ طبخ کنیم!! البته مشکل اینجا بود که من باید یه چند تا تمرین آلی 2 هم حل می کردم، (این تمرین ها هم جریان داره) اما هر طور که بود با یه تقسیم کار ناعادلانه (؟) قرار شد من مرغه رو بپزم و میثم برنج!! ساعت 10 مرغ بیچاره رو از فریزر درآوردم و طی یک فرآیند فوق سریع در کمتر از 30 دقیقه (البته ارزش کار منو فقط اونایی می فهمن که آشپزی کرده باشن!)، از حالت انجماد خارجش کردم و گذاشتم تا خوب آب پز بشه. بعد از حدود 2 ساعت جوشش (باز هم طی یک فرآیند نسبتاً سریع)، یکم تو روغن سرخش کردم و همزمان با آشپزی دو تا از تمرین ها رو هم حل کردم، واقعاً یه آدم، اونم از نوع یک پسر دانشجو، می تونه هم آشپزی کنه، هم درس بخونه، هم تمرین حل کنه و هم به فکر این باشه تو پست بعدیش چی بنویسه؟!! البته که این کار از هر کسی بر نمیاد و ما اینیم دیگه! (البته بگم من قصد ازدواج ندارم و میخوام درسمو بخونم لطفاً نیاین خواستگاری!) خلاصه در حین انجام این عملیات پیچیده، از طریق دایی محسن پیام رسید که اولاً استاد آلی فردا نمیاد و بیخودی بابت حل تمرین ها خودتو خسته نکن!! و ثانیاً قبل کلاس یکم زودتر بیا که من و هاشم و علی کوچولو(این مرد بزرگ!!) تو دانشگاهیم و از گرسنگی داریم سماق می مکیم!! (البته فکر کنم کاربرد این مثل این جا نیست!؟؟) و یه سه تا ساندویچ برامون بگیر و بیار. حالا خر بیار و پرتقال فروش را پیدا کن! (آخ چقدر هوس پرتقال کردم...) به هر بد بختی بود با دور تند غذایی که با عمو میثم پزیده بودیم خوردم (عجب چلو مرغی شده بود، بخصوص مرغش) و زدم بیرون که برای اون سه تا جوجه ی تو لونه، یعنی تو دانشگاه یه غذایی ببرم. خلاصه بعد از سر زدن به سه تا ساندویچی، دو تا هات داگ با سایز مردونه خریدم و بردم براشون که در یکی از عجایب هفت + یک گانه، هاشم بعد از خوردن یک ساندویچ سیر شد!!!!!!

و چیز عجیب تر بعدش این بود که استاد محسن رأس ساعت دو، سر کلاس اومد (بدون تأخیر!!) و یه آزمایش آبکی دیگه (طبق روال آزمایش های آبکی آزمایشگاه بیوشیمی) انجام دادیم و بعد از کلاس هم قرار بود هاشم به صرف قورمه سبزی!!! بیاد خونمون که نمی دونم چی شد (احتمالاً ترسید) که نیومد. (!!!)

ساعت 9 شب هم من وقت آرایشگاه داشتم، (ببین کار به کجا کشیده که برای آرایشگاه مردونه هم باید وقت قبلی بگیرم!!) که بعد از اون هم یه سری رفتم خوابگاه به بروبکس یه سری زدم و مثل یه مهمون ناخونده شام هم موندم و ساعت 11 بود که برگشتم خونه...

رسیدم دیدم عمو میثم رگ گردنش اندازه شیلنگ آب، باد کرده بود که وقتی جریانو ازش پرسیدم فهمیدم که تو بازی سپاهان با العین، این عرب های بیییییییییب، حاشیه زمین فوتبال یه پارچه نوشته با عنوان جعلی خلیج عربی؟؟؟ نصبیده بودن و عمو میثم هم که غیرتی... ، داشت خانوادشون رو براشون به شدت یادآوری می کرد!!! که یکم آرومش کردم و بعد از یکمی تبادل نظر و صحبت های متفرقه حدود ساعت 3 خوابیدیم!