یکی بخر، سه تا ببر!
آره میدونم، قرار نبود با سه روز تأخیر پست بذارم...قبول دارم،...اصلاً من بدقول،... خوبه،... اما مگه تو جامعه امروزه ما بد قولی کمه؟! تازه بد قولی که سهله، خیلی ها دروغ میگن!! یعنی قول که هیچی، همین جوری یه چیزی میگن تا کارشون پیش بره و بعدشم اصلاً انگار نه انگار... کی به کیه؟... نمی دونم، از یه طرف دوستان تو کامنت هاشون میگن آقا موج منفی نده ما خودمون کم مشکل نداریم، از طرف دیگه هم گاهی خودم اینقدر بابت بعضی مسائل تحت فشار روانی هستم که حتماً باید یه جایی درد دلهامو بنویسم دیگه...
اما جریان این تیتر که بیشتر شبیه یه حراجیه!.. توی همون شورای نویسندگان یک عضویه این وبلاگ وزین! تصمیم گرفته شد به جای سه تا پست جدا، همه رو با هم و یوهویی در یک بسته پیشنهادی به شورای امنیت سازمان وبلاگین متحد ارائه بدم تا شاید این گروه 5+بی نهایت رأی مثبتی به این بسته بدهند و چرخه غنی سازی آمار این وبلاگ کمی بالا بره!! البته یکمی طولانی میشه ولی اینجوری هم بدک نی. (همینمون مونده بود که یه انگولی هم به این سیاست بکنیم که خب ...)
ماده واحده ی اول: بدقولی!
ای بابا... جریان این تاپیک و ماجرا هایی که به این پست ختم شد، اولاً طولانیه، ثانیاً ناخوشاینده، (یعنی دوست ندارم برام یادآوری بشه) و ثالثاً خصوصیه!!! البته فکر بد نکنید ها، فقط چون مربوط به یک سری اشخاص آشناست که شاید راضی به مطرح کردنش نباشن، از تعریف و توصیفشون میگذرم و فقط کمی درد دل...آخ که گفتی دله درد!... دستت رو از رو دلم بردار که درد می کنه!!! احتمالاً غذای ظهر با معده ام ساخت و پاخت کردن تا حال منو بگیرن... امّا آنچه که گذشت...
امروز دوشنبه است یعنی بود! و من از جمعه آپ نکردم ولی الان میکنم!!... شنبه ظهر کلاس فیزیک 1 داشتم و طبق معمول با این جوجه ورودی های جدید نشستیم سر کلاس، استاد فیزیک آدم جالبیه! یک مرد حدود 30 ساله، حتی یه تلقّی کمتر!! قد حدود 160 الی 170، هیکل متوسط با ته ریش و مو هایی که رو به بالا شونه میکنه و اگه نشناسینش با یه دانشجوی سال بالایی اشتباه میگیرین، البته قابل به عرضه منم که میشناسمش بعد از گذشت نصفی از ترم گاهی قبل از کلاس تو سالن متوجه اومدنش نمی شم و سوتی میدم!! اما ویژگی بارزش (و شاید تنها ویژگی) صدایی که داره! آخه خیلی شبیه گوینده های راز بقا می مونه! جدی میگم... موقع حرف زدن هم با زیر و بم کردن تن صداش، سعی در هیجان انگیز کردن مسائل بدون جذّابیت فیزیک برای ما داره... خلاصه تکیه کلامش هم در موقع سر وصدا کردن بچه ها اینه که: "آرام باشید...!!" و همیشه بعد از گفتن این جمله با اون لحن فوق الذکر، کلاس به جای آروم شدن از خنده منفجر میشه و جالبش اینجاست که خودشم میخنده!!
بعله، کلاس موصوف، با تمام یکنواختیش، به لطف وجود هم صحبت پر چانه ای مثل دایی محسن که کمی از ... از... چمیدونم از بی حال کلاس کم میکنه، تموم شد. (یک ساعت بود رو این جمله گیر کرده بودم) در ضمن خدا خیر بده اون کسی رو که باعث افتادن دایی محسن شد!! آخه اگه این بشر نبود نمی دونم چجوری باید سر کلاس این درس دوام میاوردم...
بعد از کلاس میخواستم برم سالن مطالعه درس بخونم که معادل معکوس این ضرب المثل که "عدو شود سبب خیر"!!! دایی محسن سبب شد که با هم بریم خونه ی ما... البته شاید خود ضرب المثل بالا هم کاربرد داشته باشه چون با پی گیری هایی که انجام شد، سر انجام بعد از 5 روز بد قولی (یکی از اون مواردی که اول پست گفتم) این بنده خدا موتور کولر ما رو تعمیر کرد و به خوبی و خوشی نصب کرد و زندگی تو خونمون به حالت عادی برگشت!البته این وسط در حضور دایی یکمی هم با عمو میثم (دوست و هم خونه ام) بحثم شد، که جدی نبود اما زمینه سازه...(هی ...بگذریم).
به لطف برنامه ریزی فوق العاده ی آموزش دانشگاه، من بعد از 2 ساعت بیکاری، ساعت 6 تا 8 هم آزمایشگاه فیزیک داشتم که واقعاً قوز بالا قوز بود... (شایدم غوز بالا غوز! بخدا املاشو نمیدونم!!) تازه دایی محسنم دیگه تو این کلاس نبود که لااقل یکم بهش بخندم!! (البته منظور بدی ندارم، دایی جون یه وقت ناراحت نشی!) سر این کلاس با وجود گل های سرسبد ورودی جدید، (به عبارةٍ اُخري نوبر هاشون) جای هیچ صحبتی باقی نمی مونه، یک چشمه اش اینکه دختره برداشته به من میگه چرا وقتی این عدد اعشاری (0/56) وقتی به توان دو میرسه به جای اینکه بزرگتر بشه، کوچیک تر میشه!!!!!!!!
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا... ولم کنین... از جون من چی می خوایین!!! آخه آدم اینا رو میبینه، مأیوس میشه بخدا... به قول دایی (که اونم از قول یکی دیگه میگفت، که شاید اونم از یکی دیگه شنیده باشه و...) نمیدونم چرا هر چی پیش میره، این نسل جدید (خیلی ببخشیدا) بدتر میشن؟ واقعاً چرا؟ آخه امکاناتشون کمتره؟ شرایطشون سخت تره؟ درساشون مشکل تره؟ عقلوشون کمتره؟ آگاهی و شعورشون کمتره؟! ( که البته این دو مورد آخری رو مطمئن نیستم!) ممکنه بعضی ها بگن خوب بزرگتر از شما هم هست، بعله شاید بزرگتر از ما هم اینو بگن ولی بخدا ما اینجوری نیستیم... (حداقل نه به این شدّت!)
حالا بالاخره یا شایدم به قول ایمان پایین خره،(!!) الان حسابی اوضاع خر تو خره!!!
این جوری بود که این شنبه هم گذشت ولی حکایت امتحانات میان ترم همچنان باقی است! (آخرین قسمت، امتحان شیمی آلی 2، روز چهارشنبه از شبکه ...)
ماده واحده ی دوم : یک شنبه، یک روز بی ثمر...
بی ثمر، بی نتیجه و با کمترین بازده! از اول صبح که از فرت خستگی ناشی از دیر خوابیدن، کلاس فیزیکو پیچوندم این فیلم بی ثمری کلید خورد و من به عنوان کارگردان با حضور در کلاس شیرین ریاضی 2، که از کثرت شیرینی دل آدم رو میزنه! در حالی که تمرین های معهود رو حل نکرده بودم این سناریو رو ادامه دادم. از بازیگران نقش اول فیلم، مثل همیشه، جناب آقای... دایی محسن... بودن که با حضور پر رنگ خودشون، به بی ثمری این فیلم کمک شایانی کردند...(لطفاً با دست های گرمتون تشویقشون کنید!!)
لو کیشن کلاس ریاضی بدون اتفاق خیلی خاصی (یکم خاص شو داشتیم) با موفقیت به پایان رسید. و موقع برگشت این بار دایی محسن با من نیومد خونمون!!! آخه کم کم به بودنش عادت کرده بودم... آدم روشن فکریه! و پخته!! (البته یکمی تو آفتاب سوخته!)
تو راه یو هو یادم افتاد که امروز، روز بزرگداشت مقام معلم هستش... بدون معطلی، زنگ زدم برای مامان و بابام (آخه هر دوشون معلمن و من بزرگشده ی یک خانواده ی کاملاً فرهنگی... احترام بگذارید!!) و بعد از مبلغی پاچه خواری از نوع خود شیرینی تک پسر ها!! تبریک آبداری گفتم و همچنین با عموم هم که معلم هست و معلمم هم بوده، تماس گرفتم و تبریکی هم به اون گفتم. و شاید این موضوع تنها استثنای یک روز بی ثمر بود...
وقتی رسیدم خونه هم کمی و فقط کمی آلی 2 خوندم که پیش وجدانم خیلی سر افکنده نباشم، آخه واقعاً حس و حال خوندن نداشتم، فکر می کنم جدیداً تنبل شدم...
سرشبی هم بدترین اتفاق دیروز افتاد، و بر پایه اون زمینه هایی که تو بحث با میثم، روز قبلش ایجاد شده بود، یه بحث دیگه ولی جدی تر و ... اتفاق افتاد که دل و دماغ هر چی درس و خوشی بود ازم گرفت و خیلی از معادلات رو به هم زد... نمی خوام یه طرفه به قاضی رفته باشم، ولی من مقصر نبودم... همین...
ماده واحده ی سوم: دو روز تا حادثه!
امروز یعنی دوشنبه دو روز تا امتحان وقت داشتم، داشتم چون الان که این پست رو می نویسم فقط یک روزش مونده! صبح با اوقات تلخی دیشب پا شدم و حسابی افسرده بودم، ولی به روی خودم نیاوردم و صبحانه نخورده (البته مطابق یک هفته گذشته) و کمی زودتر از همیشه، راه افتادم و منتظر میثم هم نشدم. وقتی رسیدم ساعت 20 دقیقه به 8 صبح بود و سه نفر از بچه ها اون موقع سر کلاس بودن که من دیگه کم آوردم و لنگ انداختم! احتمالاً اون ها هم از دیدن من در اون موقع حسابی جا خورده بودن...!
ردیف اول نشستم و کم کمک بقیه همه اومدن به جز دایی! کلاس روال عادی داشت و فقط سر کلاس یه فیلمی از جشن تولد استاد محسن (یکی از کار های خارق العاده ی گروه زیست شناسی دانشگاه ...که فکر میکنم در تاریخ بی نظیر باشه!!) رو از یکی از دخترای هم ورودیم! گرفتم که کیفیتش خوب بود و دنبال همچین چیزی بودم، ازش ممنونم...
جریان هم ورودی بودن هم اینه که دایی محسن در یک اقدام نژاد پرستانه، مدام به من میگفت بهمنی! و احساس می کرد که چون یک ترم بالاتره، خیلی بالاتره!! که البته حرف های دیگه ای هم در باره بهمنی بودن و اینا زد که جالب نیست، خلاصه با این تریپش اصلاً حال نکردم... و به نشانه اعتراض یک هفته ای به وبلاگش سر نمی زنم! تحریم...
بعد از کلاس بیوشیمی این دفعه دیگه رفتم سالن مطالعه و یک فصل دیگه از چهار فصل رو خوندم...
خودم خسته شدم، شما که دیگه حق دارین، کشش نمیدم، کلاس اکو رو وایستادم و کلاس آخری یعنی جنین رو هم پیچوندم و اومدم خونه یه دوش آب سرد گرفتم که خیلی چسبید...
خیلی احساس افسردگی می کنم، خسته ام، شما رو هم با این چرت و پرت ها خسته کردم، برام دعا کنید...
مینویسم برای خودم و کسایی که دوست دارن بخونن، بدونن و بفهمن!