رد پای روشنایی...
خبر تازه ای نیست... فقط هفته ی پیش بود، چند سایه که از کوچه پشتی می گذشتند، تاریکی عبورشان را روی زمین جا گذاشتند... و من امروز رد پای روشنایی را روی زمین دیدم... خوشحالم که هنوز، گاهی گذرش اینجا می افتد!
سلام! اول از همه باور کنین من خوبم! اتفاقی نیفتاده، عقلم سر جاشه و عاشق هم نشدم!!! خب این توضیح بخاطر چند خط ابتدایی پست قبل، لازم به نظر میرسید. (ظاهراً این چند خط، فیدبک خوبی در اذهان عمومی نداشته!) ولی در کل، آدم گاهی هست و نیستش قاطی میشه! بعضی عوامل محیطی روی این اختلاط تأثیر دارن... و خب فکر میکنم اتفاقات یک هفته ده روز گذشته زمینه و دلیل خوبی بود برای این پریشانی موقّت... پس لطفاً نگران نباشید!!!
بعله... برای گذر از این مود ناخوانده، این یکی دو روز گذشته رو بیشتر، به تفریح و سرگرمی، گذروندم. دیروز پنج شنبه بود، و همون طور که میدونید کلاسی نداشتم، دیر بیدار شدنم باعث شد تا اجاره خونه که باید دو روز پیش، یعنی چهارشنبه پرداخت می کردم، با توجه به جمعه بودن امروز، عملاً سه روز تأخیر بیفته... به هر حال این هم از پیامد های این هستم و نیستمی بود که عرض کردم و البته دودش فقط به چشم صابخونه بیچاره رفت! گفتم تفریح و سرگرمی، دیشب به اتفاق ایمان و سینا رفتیم سینما و فیلم ملک سلیمان رو دیدیم! به طور خلاصه خوب بود ولی هنوز خیلی جا برای پیشرفت هست... بعد از سینما رفتیم کافه، 3 روزی میشد حضوری دایی رو ندیده بودم!! (آخه دایی در فضای مجازی همیشه در دسترسه، زبل خان رو که یادتون هست!!) یک ساعتی گپ زدیم و البته طبق معمول فرنچ کافی، که البته قهوه دیشب چیز دیگه ای بود و منو تا صبح شارژ نگه داشت... (گفتنی های این شب و ماجراهاش زیاده امّا صریحاً میگم که حوصله نوشتن ندارم!)
اون شب قرار بود هر طور شده، خودمو برسونم خونه جمعی دیگر از دوستان، و به همین خاطر کمی عجله داشتم و بلافاصله بعد از میتینگ کافه، با بچه ها خدا حافظی کردم و دایی لطف کرد و اوّل منو رسوند و بعد رفت خونه شون!
جمعی دیگر از دوستان که گفتم، معین و مرتضی و حسن و محمد (!!) هستن، دوستای خوبی که هم رشته ای نیستن ولی از ترم اول که خوابگاه بودم با هم دوست شدیم و هنوز هم هستیم. مرتضی گفته بود که قراره یه صبح جمعه کله پاچه بار بذاریم و خب امروز صبح همون، جمعه معهود بود! بعله دیگه... کله پاچه بار گذاشته بودن و من هم دعوت بودم و به خاطر همین از شب قبلش قرار داشتیم که برم و صبح دور هم ضیافتی برپا بشه!! خلاصه اون شب به واسطه قهوه فرانسه و حرف و حدیث های متنوع جمع دوستان تا نزدیک صبح بیدار بودیم و بعد از اندکی خواب، وقتی کله پاچه حاضر شد، میل نموده و مجدداً خوابیدیم!!!
شب بداری و کلّه پاچه سنگینی که خوردیم باعث شد تا لنگ ظهر بخوابیم... بعد که بیدار شدیم، کاملاً سیر بودیم و خب تا بعد از ظهر با صرف چای و عصرانه (!!) سپری شد. من حدود غروب بود که برگشتم خونه...
حدود هشت بود که تو یاهو آن شدم، دایی هم بود و قرار بود امشب جهت پاره ای تبادل نظرهای علمی راجع به درس بیوشیمی بیاد اینجا... مشغول چک کردن ایمیل و اینها بودم که طی حال احوال پرسی کوتاهی که داشتیم، یوهو و بی مقدّمه گفت "پاشو بریم بیرون"!! من هم با اینکه تازه از مهمونی اومده بودم، بر طبق اون اصل گذران اوقات به تفریح و سرگرمی جهت زدودن افسردگی، مجددا فرار از خانه را به قرار ترجیح دادم و موافقت کردم... و قرار شد دایی حدود 45 دقیقه ی بعد اینجا باشه تا به اتفاق بریم سیلک رود! سیلک رود یا همان Silk Road، هتلی سنتی است در مرکز بافت تاریخی شهر، که من قبل از این فقط یکبار اونجا رفته بودم وخب البته بارها تعریف و توصیفش رو از دایی شنیده بودم.
فضای خوبی داره... و یه جوری در عین شلوغی خلوته! محیط آروم، سنتی، زیبا و در عین حال به دور از تشریفاتش، شرایط مناسبی رو برای لذت بردن از شب های خنک کویر فراهم کرده... با دایی حدود یک ساعت و اندی اونجا بودیم... بیشتر این مدت برای من به تداعی خاطره ای گذشت که یادآوری مجدد اون نه لذت بخش بود و نه آزار دهنده، و همین باعث در فکر فرو رفتن من شده بود... و همین موضوع دایی رو شاکی کرده بود! البته حق هم داشت... مثلاً با هم رفته بودیم بیرون تا حال و هوایی عوض کنیم ولی سکوت من اصلا خوشایند نبود... ولی دست خودم نبود، خلاصه دایی جون، اگه اذیت شدی شرمنده!
دایی محسن قصد داشت با نقض آشکار سیاست های ریاضت اقتصادی، شامش رو در هتل صرف کنه که البته من با یادآوری موضوع و تذکر چند نکته مهم، منصرفش کردم! ساعت حدود 11 بود سیلک رود رو ترک کردیم و باز هم به پیشنهاد دایی رفتیم کافه کلاسیک! ولی این بار دایی تونست منو متقاعد کنه که حداقل اینجا برای شام یه چیپس و پنیر سفارشی بخوریم.
بعدش هم به اتفاق تا خونه ی من قدم زنان اومدیم و بسی حرف زدیم. دایی نیم ساعتی هم اینجا بود و رفت.
پ.ن.1: خب فکر میکنم دیگه تفریح و سرگرمی بسه! به اندازه کافی از مود خارج شدم! امیدوارم هفته خوبی رو پیش رو داشته باشم. (باشیم.)
پ.ن.2: حس می کنم این پستم یه جوری شد، یعنی مثل قبلی ها خوب نشد! خب دلیلش شاید خستگی ناشی از تفریح و سرگرمی زیاده!! :دی
پ.ن.3: این آخر هفته یه ریکاوری خوب بود! به خصوص این چند ساعت آخر به همراه دایی محسن عزیز!
مینویسم برای خودم و کسایی که دوست دارن بخونن، بدونن و بفهمن!