آخر هفته خــــــــــــــــــــــــــــــــــوب!
به به! به این میگن یه آخر هفته ی خوب...
بهله... بعد از مدّت ها بالاخره یه آخر هفته شاد و پرنشاط رو تجربه کردم، یا بهتره بگم کردیم! با اینکه این موضوع مربوط به دیروز میشه ولی فکر کنم علاوه بر رفع خستگی و کدورت خاطر ناشی از وقایع هفته ای که گذشت، تا چند روزی هم انرژی مثبت برای شاد بودن رو فراهم کنه...
صبح پنج شنبه طبق اعلام قبلی، قرار بود جهت برگزاری یک مینی کارگاه تخصصی زیست شناسی سلولی، بریم مرکز ناباروری... شب قبلش با عده ای از دوستان قرار گذاشتیم تا صبح کمی زودتر سر خیابون منتهی به مرکز حاضر باشیم تا هم کمی پیاده روی صبحگاهی داشته باشیم و هم از هوا و محیط لذت ببریم. خب عدّه از دوستان که کمی تنبل تشریف داشتن، زیر بار نمی رفتن و خلاصه هر چی از ما اصرار از اونا انکار که صبح سرده و ما خوابمون میاد و اینا، در صورتی که فقط باید یک ساعت از خواب مبارکشون میزدن! به هر حال جمع پنج شش نفره ای اعلام آمادگی کردن و خلاصه قرار شد همگی فردا رأس ساعت 7 ، در محل قرار حاضر باشیم. البته ناگفته نمونه که یک سری افکار شیطانی هم مطرح شد تا اونایی که نمیخوان بیان رو هم از خواب بندازیم، ولی خب فقط بخاطر حرمت یوم الله 13 آبان (!!!) صرف نظر کردیم!
من که حتی پیش خودم هم، سابقه بدی در خواب موندن داشتم (!!) و همچنین داشتم دیر می خوابیدم، آلارم گوشی رو برای سه تایم با فاصله های 10 دقیقه ای و اسنوز 5 دقیقه ای تنظیم کردم و با خیال راحت خوابیدم... فردا صبح خوشبختانه با دومین آلارم از خواب بیدار شدم و فقط یک لیوان شیر به عنوان صبحانه خوردم و نیم ساعت زودتر راه افتادم تا تمام مسیر رو پیدا طی کنم و به موقع برسم...
وقتی رسیدم تنها کسی که به موقع اومده بود دایی محسن بود! و خب طبق معمول بدقول ها مشخص شدن، از جمله هاشم جون که علی رغم ادعاش مثل همیشه سر وقت به قرار نرسید، البته دایی هم سریع یه صورت جلسه از این موضوع تهیه کرد که بعداً در صورت لزوم علیه متهم استفاده بشه!! خلاصه بعد از چند دقیقه دو نفر دیگه هم اضافه شدن ولی اون کسی که پیشنهاد این برنامه رو داده بود خودش هنوز نیومده بود!!!! من و دایی داشتیم میگفتیم که اگه تا 5 دقیقه دیگه نیومدن، میریم تا دماغشون بسوزه! در همین لحظه بود که یه تاکسی لبریز از آدم وایستاد و هاشم و بقیه دوستان از جمله اون دو نقری که نمیخواستن بیان از ماشین پیاده شدن...
بله... بعدش همگی خوش و خرم در هوای خنک سر صبح تا محل کلاس گپ زنان قدم زدیم! حدود ساعت 8 بود که رسیدیم ولی خب از اونجایی که استاد محسن مثل همیشه با یک ربع بیست دقیقه ای تأخیر اومد، ما مجبور شدیم در محوطه مرکز کمی وقت تلف کنیم. بعد از چند دقیقه ایمان هم به جمعمون اضافه شد در حالی که یه دوربین عکاسی حرفه ای هم آورده بود! ما هم که دیدیم فرصت مناسبیه، دست جمعی چند تا عکس در فضای سبز محوطه IVF گرفتیم که چندتاییش حسابی خاطره انگیز شد!!! بعد از رسیدن استاد،یکی دو تا عکس هم دیگه هم به اتّفاق ایشون گرفتیم و آماده ی شروع کلاس شدیم...
حضور در مرکز ناباروری برای اولین بار تجربه جالب و خوبی بود، و با اینکه محیط آزمایشگاهی که برای کار ما تدارک دیده بودن خیلی کوچیک بود، امّا همین هم غنیمت بود!!! و به نظر من به چیزایی که یاد گرفتیم می ارزید.
اول استاد ما رو با یک سری دستگاه های جدید و کارایی هر کدوم آشنا کرد و بعدش یه پروتکل مختصر از اون کاری قرار بود انجام بدیم رو توضیح داد. با توجه به اینکه کلّیت موضوع درباره تهیه نمونه بافت های بدن برای دیدن زیر میکروسکوپ بود، هیجان انگیزترین قسمت کار تهیه نمونه اوّلیه بود! با توجه به اینکه کار های آزمایشگاهی و بخصوص آموزشی مسلمّاً با نمونه ها انسانی انجام نمیشه، ما از اندام های بدن موش های آزمایشگاهی استفاده کردیم. تهیه نمونه، نیازمند کشتن اخلاقی موش (!!!) به نحوی که زجر نکشه، شکافتن بدنش و در نهایت خارج کردن اندام هایی مثل قلب، کلیه، کبد، بیضه ها (درجنس نر) و... بود. که خب در عین جذّابیت (!!)، کمی هم دلخراش بود... (صحنه دلخراشش رو میتونین تو پست دایی محسن ببینین!!)
طبق روال آزمایشگاه گروه بندی انجام شد تا هر گروه نمونه میکروسکوپی مربوط به یک نوع بافت رو تهیه کنه. البته این گروه بندی هم خودش باعث ایجاد هیجان و رقابت در طول آزمایش شد و خب همه به عینه شاهد بودن که گروه شماره دو با اینکه مشکل ترین کار رو در تهیه نمونه داشت، چقدر خوب، منظم و حرفه ای ظاهر شد!! (هر کی اعتراض کنه بیییییییب!!!!!!!)
خلاصه روال کار در جوّی دوستانه و به خوبی انجام شد. در آخر کار هم ضمن رنگ آمیزی بافتی که کمی وقت گیر بود، ما از سایر قسمت ها و آزمایشگاه های مرکز تحقیقات ناباروری دیدن کردیم که بسیار جالب و جذّاب بود! از جمله قسمت نگهداری موش های آزمایشگاهی که خیلی خیلی بامزه بود، بخصوص با هیجان مضاعفی که جیغ و داد خانوم ها ایجاد میکرد!!!!
در آخر، همه حاصل زحمت 5، 6 ساعته شون رو که یک لام کوچولو بود برداشتن تا بعداً تو دانشگاه زیر میکروسکوپ ببینن! البته این میکروسکوپ دانشگاه ما نیستش ها! این میکروسکوپیه که به کمک اون اولین کودک حاصل از روش ICSI در ایران به دنیا اومده و خب قیمتش هم الان حدود 100 میلیون تومنه!
بعد از تموم شدن کلاس، و مشخصاً شدن این موضوع که کلاس جبرانی میکروبیولوژی هم تشکیل نخواهد شد، همه از شدت خستگی و گرسنگی، آماده یه پیشنهاد سخاوتمندانه برای ناهار بودن!!!! و خب بعضیا تلاش هایی هم در این زمینه انجام دادن که البته تا حدودی هم نتیجه داد!! خلاصه اینکه بعد از بحث و مشورت های بسیار قرار شد برای صرف ناهار به یکی از هتل رستوران های سنّتی و معروف شهر بریم. چون ایمان ماشین آورده بود، من و یه عده از بچه ها با ماشین ایمان رفتیم و بقیه هم همراه دایی محسن و هاشم با تاکسی! البته فکر می کنم اون عدّه ای که با ما اومدن به خاطر رانندگی هیجان انگیز ایمان دیگه هیچ وقت این اشتباه رو تکرار نکن...
محیط زیبای هتل، هوای خنکِ نیمه ی پاییز کویر، جوّ دوستانه و شوخی و خنده های بچّه ها، بالکل خستگی و انرژی منفی رو از جسم و روح همه تخلیه کرد و بسیار خوش گذشت... البته غذای خوبی هم که خوردیم، بی تأثیر نبود!
در تمام این مدّت دوربین عکاسی ایمان بیکار نبود و خلاصه با شکار لحظه ها و عکس های دسته جمعی سعی کردیم تا جایی که میشه خاطره این روز خوب رو ثبت و ضبط کنیم. حدود سه چهار ساعتی اونجا بودیم و در نهایت ساعت حدود 5 و نیم بود که به همون ترتیبی که اومده بودیم، برگشتیم! (تنها فرقش این بود که جیب دو نفر یکمی سبک تر شده بود!!!)
وقتی رسیدم خونه از فرط خستگی، تا دراز کشیدم خوابم برد و حدود ساعت 9 بود که با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم! دایی تماس گرفته بود تا طبق صحبتی که ظهر کرده بودیم، شب رو هم تو کافه کلاسیک دور هم جمع بشیم. من هم با کمال میل قبول کردم و حدود 10 بود که تو کافه دوباره دور هم جمع شدیم... اولش یکمی کافه شلوغ بود، ولی بعد کم کم خلوت شد... دایی یه کلاس آشنایی با نرم افزار برای یکی از بچه ها برگزار کرد و من و بقیّه هم کلی گپ زدیم و خلاصه از هر دری سخنی... تا حدود 1 و نیم شب کافه بودیم و یک ساعت آخر ما تنها مشتری های کافه بودیم، ولی خب بواسطه آشنایی و حق آب و گلی که دایی اونجا داره، مشکلی از این بابت نبود! فضای کافه تو اون یه ساعت آخر خیلی آرامش بخش و قشنگ شده بود... البته تأثیر موسیقی های زمینه ی زیبایی هم که پخش میشد رو نباید ندیده گرفت... آخر شب هم ایمان لطف کرد و به نوبت همه رو رسوند...
بله... به نظر من دیروز به واقع یک روز خوب بود، برای من، حسابی لذت بخش و خاطره انگیز... امیدوارم به همه خوش گذشته باشه... به قول یکی از بچّه ها، از جوّ صمیمانه و سالمی که بین همین عده معدود از بچه های کلاس حاکم شده خیلی خوشحالم و امیدوارم این خاطرات خوب همچنان ادامه پیدا کنه...
پ.ن.1: دیشب بخاطر اثبات یک موضوع مهم مجبور شدم تا صبح بیدار بمونم و حدود ساعت 5 صبح دقّ الباب منزل دو نفر از دوستان کنم که به هر حال لازم بود و در عین حال عرض پوزش مجدّد دارم!!! از قدیم گفتن خود کرده را تدبیر نیست...
پ.ن.2: این عکس از شاهکار های عکّاسی با دوربین حرفه ایه که البته کپی رایتش برای ایمان محفوظه! (البته پیشنهاد میکنم به جای اوپن کردن دانلودش کنین!!! حجمش فقط 6 مگابایته...)
پ.ن.2: اسمایلی یکی از بهترین خاطرات دوران دانشگاه تا کنون! + اسمایلی کسی که نمیدونه چطوری باید از همگی تشکّر کنه!!!!
مینویسم برای خودم و کسایی که دوست دارن بخونن، بدونن و بفهمن!