اعصاب ندارم...
واقعاً اعصابم خوردو خاکشیره، چراش خیلی طولانیه و الانم که ساعت ۹ و نیمه و فردا امتحان جنین دارمو وقتی به پست نوشتن اونم از نوع بامزه فکر می کنم، سرم گیج میره، اینو نوشتم تا بدونین زنده ام و حتماً فردا داستان این چند روز رو البته خلاصشو براتون می نگارم.
بازم عذرخواهی...
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:30 توسط محسن
|
مینویسم برای خودم و کسایی که دوست دارن بخونن، بدونن و بفهمن!