و سر انجام...

پس از ماه ها انتظار خانوم ها و آقایون بالاخره ADSL من وصل شد...

عذر به تقصیر، شرم حضور...

نمی دونم چطوری و از کجا شروع کنم! آخه بعد از چهار پنج روز نمی دونم چی بگم، از کجا بگم، با کدوم رو بگم!!... واقعاً همین جا و در همین لحظه ی عزیز! از ته اعماقم از تمامی دوستانی که در این مدت، به این وبلاگ وزین سر زدن و نا امید برگشتن، عذر خواهی خواسته و پوزش شدید می طلبم و امیدوارم به خاطر تمامی دلایل موجه و غیر موجهی که خودم می دونم (!!!) اینجانب را عفو نمایییید! اما چطو شد که ایطو شد...!

بعد از امتحان روز چهارشنبه ی گذشته که حسابی حال گیری بود، یک روز کامل رو به ریکاوری (!!) اختصاص دادم و با این که کافی نبود، سعی کردم تنبلی رو کنار بذارم و بیام مثل بچه آدم وبلاگمو آپ کنم که بروبکس خوابگاه  (که از ترم اول با هم رفیق جینگ بودیم و هستیم و خواهیم بود) خبر رسوندن که حاضر شو بریم 30نما! با اینکه از سینما رفتن تو این شهر خاطره خوبی نداشتم، رفتمیم و فیلم پوپک و مش ماشاا... رو دیدیم. (این پوپک اینجا هم دست از سر ما بر نداشت!!) هی...  بدک نبود، بعدشم که دیگه با بروبکس تا پاسی از شب راه رفتیم و خیابون متر کردیم و ... وقتی هم برگشتم مثل جنازه افتادم و فردا صبح با صدای ناهنجار زنگ تلفن از خواب جهیدم... با اوقات تلخی تلفنو برداشتم و دیدم بعله بازم اشتباه گرفتن، نمیدونم آخه این شماره خونه ما خیلی خوش زنگه، چیه، چه مرگی داره که وقت و بی وقت خونمون رو به جای تاکسی تلفنی گرفته تا بیمارستان و کلانتری و آتش نشانی!!! اشتباه میگیرن. خلاصه تو دلم کلی نفرینش کردم که صبح کله سحر ساعت 9 ! منو از خواب ناز بیدار کرد...
ادامه نوشته

یکی بخر، سه تا ببر!

آره میدونم، قرار نبود با سه روز تأخیر پست بذارم...قبول دارم،...اصلاً من بدقول،... خوبه،... اما مگه تو جامعه امروزه ما بد قولی کمه؟! تازه بد قولی که سهله، خیلی ها دروغ میگن!! یعنی قول که هیچی، همین جوری یه چیزی میگن تا کارشون پیش بره و بعدشم اصلاً انگار نه انگار... کی به کیه؟... نمی دونم، از یه طرف دوستان تو کامنت هاشون میگن آقا موج منفی نده ما خودمون کم مشکل نداریم، از طرف دیگه هم گاهی خودم اینقدر بابت بعضی مسائل تحت فشار روانی هستم که حتماً باید یه جایی درد دلهامو بنویسم دیگه...

اما جریان این تیتر که بیشتر شبیه یه حراجیه!.. توی همون شورای نویسندگان یک عضویه این وبلاگ وزین! تصمیم گرفته شد به جای سه تا پست جدا، همه رو با هم و یوهویی در یک بسته پیشنهادی به شورای امنیت سازمان وبلاگین متحد ارائه بدم تا شاید این گروه 5+بی نهایت رأی مثبتی به این بسته بدهند و چرخه غنی سازی آمار این وبلاگ کمی بالا بره!! البته یکمی طولانی میشه ولی اینجوری هم بدک نی. (همینمون مونده بود که یه انگولی هم به این سیاست بکنیم که خب ...)

ماده  واحده ی اول: بدقولی!

ای بابا... جریان این تاپیک و ماجرا هایی که به این پست ختم شد، اولاً طولانیه، ثانیاً ناخوشاینده، (یعنی دوست ندارم برام یادآوری بشه) و ثالثاً خصوصیه!!! البته فکر بد نکنید ها، فقط چون مربوط به یک سری اشخاص آشناست که شاید راضی به مطرح کردنش نباشن، از تعریف و توصیفشون میگذرم و فقط کمی درد دل...آخ که گفتی دله درد!... دستت رو از رو دلم بردار که درد می کنه!!! احتمالاً غذای ظهر با معده ام ساخت و پاخت کردن تا حال منو بگیرن... امّا آنچه که گذشت...

ادامه نوشته

آدینه گرم و خالی

امروز جمعه بود، یک جمعه گرم، گرم به معنای واقعیش، آخه الان دو روزه تو این گرمای کویر کولر خونمون خراب شده و ما هم مثل خروس رو آتیش بال بال می زنیم (!!) و این یارو تعمیر کار کولر رو فحش می دیم که بدقولی کرده و این سیم پیچ کولر رو که قرار بود دیروز تحویل بده، نداده!

بعله اول صبح جمعه مثل دو تا دانشجوی خوب (بیییییییییییییییب) با عمو میثم پا شدیم و خواستیم که بریم سر کلاس جبرانی بیو شیمی که ماجراشو تو پست قبلی گفتم. اینجا جمعه ها اتوبوس های واحد نصفشون میرن مرخصی و به جای هر ده دقیقه، هر بیست دقیقه الی نیم ساعت یک اتوبوس میاد، ما هم که طبق معمول بیست دقیقه مونده به کلاس زدیم بیرون و منتظر شدیم... منتظر شدیم... و منتظر شدیم... ولی اتوبوس نیومد، این وسط خدا خیر بده ایمان رو که سر راهش (البته یکم اون ور تر از سر راهش) اومد و ما رو تا دانشگاه رسوند. طبق پیش بینی های قبلی اکثر دوستان قدم رنجه فرموده بودن و بیش از نصفی از بچه ها حضور داشتن. خلاصه استاد یکمی درس داد و اتفاق خاصی نیفتاد.

آخر کلاس که می خواستیم برگردیم،چون جمعه بود و تاکسی پیدا نمی شد، چندین نفری از دخترای کلاس، کمی جلوتر منتطر تاکسی بودن، ایمان که ماشین داشت و مهدی هم، گفتیم برای رضای خدا (!) سوارشون کنیم و به مقصد برسونیمشون، من با مهدی اومدم و میثم هم با ایمان، خانوم ها ناز کردن و تعارف و چون ایمان کسی نبود که نازشونو بخره و اهل تعارف هم نبود بعد از یه تعرف خشک و خالی گازشو گرفت و این وسط اون کسی که ضرر کرد ما نبودیم...!! بودیم؟

بعد از ظهر جمعه ها خیی دلگیره، برای فرار از این دل گرفتگی، به پیشنهاد من با عمو میثم فیلم نیش و زنبور رو دیدیم که خیلی قشنگ بود. جاتون خالی...

خب امروز هم تموم شد.

یه پنج شنبه دیگه...

آره،هر وقت پنج شنبه میشه، تازه یادم می افته که اِی دل غافل، یه هفته ی دیگه هم از عمرمون گذشت، پیر شدم بابا جون! ولی جدا از شوخی هیچ دقت کردین که عمر آدم چقدر زود میگذره؟ حتماً میگین یارو بهش خوش می گذره که اینجوری فکر می کنه، نه...، نه به من خیلی خوش می گذره و نه شما اشتباه می کنین!... یعنی که خوب و بد زندگی آدما گذراست، سختی ها میگذرن و ازشون یه تجربه و یه خاطره  ممونه و راحتی ها و خوشی ها هم که فقط یه خاطره خوب و یه آه و حسرت باهاشونه که عجب روزایی بود...می خواستم اینو بگم که توی این چندتا بهاری که دیدم (و امسال عددشون از مجموع انگشتای دست و پا دو تا بیشتر میشه!!) خوب به این نکته رسیدم که هر لحظه، نه هر سال و نه هر روز و نه هر ساعت، بلکه هر لحظه و ثانیه ای که از عمر آدم میگذره دیگه بر نمی گرده و اون چیزی که می مونه و مهمه اینکه شما از اون لحظه چطور استفاده کردین...
ادامه نوشته

یه روز همین جوری!؟

دیروز رو میگم، سه شنبه، کلن همین جوری روز بی حالی بود، آخه نکه عادت کردیم به 8 صبح بیدار شدن و دیدن چهره ی دلربای (!!) استاد محسن! وقتی که نمی بینیمش انگار یه چیزیمون کمه!! دیروز چون هفته فرد بود، صبح کلاس نداشتیم و جاتون خالی تا ساعت 10 مثل مرغ! به قولی و به روایتی دیگه مثل خرس خوابیدم و بعد از دو تا امتحان متمادی، یه کوچولو احساس سبکی کردم، البته شایان ذکر است، بلافاصله با یادآوری این موضوع که 5شنبه امتحان آمار زیستی دارم و هفته بعد هم باید با غولی به اسم شیمی آلی 2، دست به گریبان بشم! اون احساس سبکی جاشو به یه دَمبل گنده! رو سینه ام داد، البته خب چاره چیه؟ درس خوندن همینه دیگه و اگه بخوام به آرزوهای دور و درازم برسم، اینا هنوز اولشه... (روحیه رو حال کردین!)

بعله بعد از جبران بی خوابی های هفته ی گذشته در یک اقدام انتحاری با عمو میثم به سرمون زد برای ناهار برنج و مرغ طبخ کنیم!!

ادامه نوشته

مصوّبه ی جدید!

میگم ظاهراً این جریان پست سوخته واگیر داره ها، یعنی بعضی مواقع که آدم وقت نداره پست آپ کنه، (شایدم تنبلیش میشه!) بعدش مجبور میشه پست سوخته بذاره، از این رو، شایدم از اون رو، گرفتم یه تصمیمه کوچولو، بعله طبق آخرین مصوبه شورای نویسندگان این وبلاگ وزین، (متشکل از خودم، مانی جون، بازهم خودم، باز هم مانی جون و به همین ترتیب تا آخر) مورخ همین چند لحظه پیش، از این به بعد پست با یک روز تأخیر پست سوخته محسوب نخواهد شد و بازدید کنندگان گرامی می بایست، همچون یک پست جدید و داغ، آن را مطالعه نموده و نظرات خود را صمیمانه ابراز نمایند!!

با تشکر شورای نویسندگان (= مانی جون)

و باز هم امتحان...

بخدا خسته شدم، این سومین میان ترمیه که تو کمتر از یک هفته دارم میدم!! آخه یه دانشجوی آدم یا همون آدم دانشجو چقدر می تونه امتحان بده، تازه هنوز دوتای دیگه هم مونده...فکرشم اشکمو در میاره... راستی یادم رفته بود، دو تا میان ترم بی خبری هم که قبلاً ماجراشو براتون نوشتم هم، به موارد اخیر اضافه کنید(دلتون سوخت یا بازم بگم؟!)...جداً با این وضع برنامه ریزی و حجم درس ها نمی دونم چطوری از این به بعد پست بذارم، گذاشتن یا نگداشتن (!)، نوشتن یا ننوشتن مسأله این ها است، البته من طرفدارامو هیچ وقت نا امید نمی کنم و همچنان محکم و استوار به نوشتن ادامه خواهم داد و در مقابل توفان مشکلات استقامت خواهم ورزید... (به به خودم حال کردم)

ادامه نوشته

پست سوخته

سلام، بعله این پست سوخته هستش، چون مربوط به وقایع دیروزه و من امروز آپش کردم، آخه می دونین پست هم یه چیزیه شبیه به چای (شایدم شبیه قهوه، برای دایی محسن که چای دوست نداره) یعنی اگه سرد بشه از دهن میفته، به عبارتی منظورم اینه که پستم بیات شده و شاید خیلی خوندنش نچسبه!!

دیروز که یه شنبه بود، صبح ساعت اول امتحان فیزیک ۱ داشتم و دیشبش تا ساعت ۲ داشتم گیم میزدم! (خاک تو سرت!) با بدبختی و یه سری صحبت ها زیر لب از خواب بیدار شدمو با هر بدبختی که بود خودمو رسوندم سر کلاس و جاتون خالی یه شاهکار اساسی در برگه میان ترم فیزیک به نمایش گذاشتم و بعدش منم که حساس!! فاتحه اعصابم از همون اول صبح خونده شد و دیگه دیگه، استارت یه روز بد زده شد...

ادامه نوشته

اعصاب ندارم...

واقعاً اعصابم خوردو خاکشیره، چراش خیلی طولانیه و الانم که ساعت ۹ و نیمه و فردا امتحان جنین دارمو وقتی به پست نوشتن اونم از نوع بامزه فکر می کنم، سرم گیج میره، اینو نوشتم تا بدونین زنده ام و حتماً فردا داستان این چند روز رو البته خلاصشو براتون می نگارم.

بازم عذرخواهی... 

به این میگن یه فرصت خوب!

هر روز بدتر از دیروز (دانگ دونگ!!)

از قدیم و ندیم گفتن پستی که نکوست از عنوانش پیداست! (البته انو از وقتی وبلاگ اختراع شد میگن) بعله، آقا من تو خونمون دسترسی به نت ندارم! چی؟ پس با کدوم امید وبلاگ مینویسم؟ آهان به امید اینکه دسترسی پیدا کنم دیگه! خب دیگه! آخه جریان داره! من از وقتی به این دیار قنات و قنات و بازم قناتو ... اومدم ( اندکیبیش از یه سال) دنبال گرفتنه یه اشتراکه ADSL ولی نمیدن، نمیدن دیگه، میگن خطتون PCM هه! یعنی مخابرات یه کاری کرده که شماره ی بیشتری واگذار کنه ولی امکاناتی مثل همین ADSL و فکس رو حذف کرده! به عبارتی پول میگیره ولی به جای آش به مردم ...... میده. خب دیگه اینجا.......ه.

بعد از این توضیح کوتاه به عنوان بهانه ای برای پست نذاشتن بریم سر وقت ماجرای امروز مانی جون و دوستان...  

ادامه نوشته

کوتاه از یک روز نقققققققره ای (همین جا بگم دزدی اصلا کار خوبی نیست!!!)

امروز یه روز نقره ای بود ، چونکه نه طلایی بود و نه برنزی! یعنی متوسط بود یا همون یه روز عادی، اینجاست که میگن چرا لقمه رو دور سرت می چرخونی؟! بعله روز نقققره ای ما طبق معمول سه شنبه های زوج با کلاس بیوشیمی شروع می شه، آهان همون کلاس بیو شیمی مذکور در پست قبلی با استاد محسن...

داخل پرانتز: اَه ... چرا نمیاد؟! ... نوشتنو میگم، امشب اصلاً نوشتنم نمیاد، نه بهانه نمیارم ها، ولی سعی می کنم که بیاد، نوشتنو میگم دیگه...

آهان داره میاد ...یِس اومد... خب رفت تو ادامه مطلب دیگه!!!


ادامه نوشته

به مناسبت میلاد عابده آل علی

یک روز خاکستری

امروز یک روز خاکستری بود ، خاکستر کم رنگی که به سفید میزد ... صبح به زور از خواب بیدار شدم و نمی خواستم برم سره کلاس ولی وقتی یادم از فایل ترجمه ای اومد که باید بدم به استاد، جلدی پا شدمو برو که رفتی ( مُو بُرُم ! )

استاد عزیز لطف فرمودند و اولین ساعت با یه کوییز بیوشیمی بی خبر ( البته همچینم بی خبر نبود ، اصل جریان در ادامه مطلب !! ) زدن تو برجکمون و این موضوع یه ته رنگ خاکستری برای امروز ایجاد کرد .

در ادامه ی وقایع امروز بعد کلاس رفتم سایت دانشگاه که با لب تابم کانکت بشمو یه پستکی بذارم که ابتدا به ساکن هر کار کردم سرور سایت به من اجازه ی اتصال ندادند و بعد که خواستم از سیستم خود سایت استفاده کنم سرعت افتضاح اینترنت به اصطلاح پر سرعت دانشگاه دومین موشک شهاب رو نصار نه برجک که خود بدنه اعصاب ما کردن و این یارو رنگ خاکستریه یه نمور دیگه پر رنگ شد ...

بالاخره سر ظهر با دایی محسن ( یک دوست خوب و تپل ) رفتیمو تو یه رستوران غیر تپل، یه غذای نیمه تپل خوردیمو یه پول خیلی تپل دادیمو رفتیم از زیر پل و رسیدیم به کلاس یه عده خُل که تو این کلاس هم دوباره دادیم یه کوییز لاتین شُل و کردیم یه عده رو اُسگل!!!!!!!! ( فکر کنم اگه ادامه بدم کار به جاهای باریک می کشه. )

ادامه نوشته

ادامه پست اول تو پست دوم !!!

دوباره سلام

آخ آخ چه خبر بود کلاس فیزیک ۱ جاتون اصلأ خالی نبود یعنی همون بهتر که نبودین . ماجرا از این قراره که ما دیروز یعنی جمعه امتحان ریاضی ۲ داشتیم و فردا یعنی یکشنبه امتحان فیزیک ۱ و این ترم جدیدی های بیییییییییییییییییییییییییب تازه یادشون افتاده بود که الا و بلا باید تاریخ میان ترم عوض بشه و بیفته هفته آینده ... خلاصه اولش استاد کوتاه نیومد ولی آخر کلاس این دخترای ترم جدیدی بیییییییییییب همچین ریختن سر استاد که بنده خدا نمیدونم چی شد یه دفه نظرش عوض شد و با رعایت کامل دموکراسی از نوع زورکی با شرط اینکه یه فصل به سرفصل های امتحان اضافه بشه امتحانو یک هفته عقب انداخت ( توضیح اینکه آخه این ترم جدیدیا تعدادشون از ما بیشتره البته خدای نکرده فکر نکنین من فیزیک افتادم نه این درس برای ما ورودی بهمنی ها یک ترم دیر ارائه شد .) اما حتمأ می پرسین این وسط مشکل من چیه ؟ آهان نکته اینجاست که ما ترم بالایی ها (!) دوشنبه ی آینده امتحان خفنی داریم به نام جنین شناسی و حالا باید یه روز قبلش فیزیک هم بدیم !!!

بعله اینجوری شد که هفته آینده با سه میان ترم در روز های یک شنبه و دوشنبه و پنج شنبه به یک هفته پر کار تبدیل شد .

اولين پست

سلام

نمي دونم معمولأ تو اولين پست چي مي نويسن ولي با توجه به موضوع وبلاگ از همين الان ميرم سراغه اصل مطلب يعني يادداشت هاي روزانه يا همان "وقايع اتفاقيه"...

يه هويي شد ، وبلاگو مي گم ، اصلأ تصميم به اين كار نداشتم ولي يه چيزي كه نمي شه بگم ( حالا شايد بعدأ گفتم ) منو تحريك به اين كار كرد ! ديروز صبح امتحان ميان ترم رياضي داشتم ، هفته پيش از بس رياضي خوندم  قيافم شده بود مثل  لگاريتم  ( البته نه به اون شدت ! ) ولي خوشبختانه نتيجه گرفتمو و ايشالان كه نمره كامل ميگيرم ( ما اينيم ديگه... ) .

اوه اوه اوه ، من الان 5 دقيقه از كلاس فيزيكم گذشته و دارم تو سايت اولين پستمو مي نويسم ، با عرض پوزش بايد برم ، ادامه اولين پستمو تو دومين پست مينويسم !!! ( چي گفتم ؟! ) فعلأ باي ...